فیلمی از رضا میرکریمی
با بازی هنگامه قاضیانی
به همین سادگی
آیا واقعا همین قدر ساده؟ بعضی قصه ها آن قدر عجیب و پیچیده اند که ذهن من و تو را چند روز و گاه چندین روز دریر خود نگه می دارند. و بعد می نشینی و فکر می کنی قصه چه انگیزه ای داشته؟ می خواسته شنیده شود؟ می خواسته سرگرمت کند؟ یا نه، میخواسته تمام بی معناییش را در لابه لای اتفاق های عجیب و ناتمام مخفی نگه دارد. تا تو که قصه را می شنوی یا فیلم را می بینی نفهمی در پس تمام اتفاقات پوچ پر پیچش هیچ مفهومی نیست. قصه تنها تو را در حصار حوادث گیج می کند و اخر هم نمی فهمی اصل داستان چه بود. بر خلاف تصور تکلف ساده است این که بخواهی از خودت داستان بسازی، این سخت است که سادگی را به نمایش بگذاری.
و این بار صحبت سر اتفاق های اضافی و موهوم نیست، صحبت سر این است که چرا در داستان هیچ اتفاق عجیبی نم افتد. و سیر ثابتی دارد. همان داستان زندگی من و توست و تمام آنچه به دور از دغدغه های کاری و سیاسی و اجتماعی رخ می دهد. سخت است که گره داستان را باز کنی. آیا اصلا جایی گره خورده؟ آری شاید این که ما نمی دانیم که چرا زن ساده ی خانه دار قصه به دنبال ترک خانه است. گره این است؟! یا ساده تر؟ این که چرا همه چیز در سکوت و آرامش و تنهایی زنی میگذرد که با دو فرزندش در خانه ای اجاره ای احتمالا جنوب شهری زنگی می کند. طاهره. نامش این است. از اول داستان می فهمی که ا. قصد رفتن دارد و می خواهد چیز با شوهش درمیان بگذارد، ولی او نیست. او گرم کار و نقشه هایش است. تمام اهل خانه اش، نه اهل ساختمان ،همان زن باردار خانه ی روبرویی، همه و همه دغدغه ای دارند،تلاشی می کنند و چیزی هست که برایش زندگی کنند اما هر چه نگاه می کنم در سکوت طاهره انگیزه ای نمی یابم.
طاهره تمام روز را می نشیند و به تقلای آدم ها نگاه می کند، به این که چقدر تلاش می کنند برای زندگی ، برای شوع یک زندگی جدید، عروس نمادی است از این که همیشه راهی برای شروع هست. همسایه باردار استو می خواهد به روحی حیات بخشد. همسایه ی قدیمیش مغازه ی جدیده باز کرده و می خواهد شروع کند.
شروع، این چیزی است که زن قصه نیاز دارد. شاید قصدش از رفتن همین است. این که بتواند فردایش را متولد کند.حتما او هم از روزمرگی خسته شده. صبح از خواب بلند می شود، رخت ها را می شوید.در پشت بام پهن می کند، کلاس شعر می رود،می آید غذا می پزد ، به بچه ها می دهد.پسرش را کلاس می برد. کار روزانه اش این است.شاید کمی پس و پیش.
انگار در قصه همه در حال شروع هستند. جز آن زن. همسر جدید، خانه ی جدید،، بچه ی جدید، کار جدید، مغازه ی جدید، اما او فقط ایستاده و نگاه می کند.و گاهی از این که فرزندانش چه ساده می خندند، متعجب می شود.
طهره به پسرش نیز فرصت تغییر می دهد. وقتی علی از مادرش می خواهد بپیرد که او بزرگ شده و می تواند تنها همه جا برود او به راحتی قبول می کند. به دخترش آشپزی یاد می دهد، شاید می خواهد جای خالی خود را برای خانواده اش پر کند، می خواهد آنها را آماده کند. ولی مردد است و این تردید نه فقط در نگاه او بلکه از استخاره خواستنش هم هویداست. می خواهد جواب خدا را بداند اما همیشه که تسبیح نیست، گاهی خودت بایذ بفهمی خدا چه می گوید. باید نشانه هیش را پیدا کنی و معنایشان را دریابی. وقتی می بینی تمام دنیا در هیاهوست و تو را خواب برده. چرا چشم هایت را باز نمی کنی تا ببینی دنیا چه پیامی برایت دارد؟
او جایی می خواهد برای خودش جرقه ای باشد برای انفجار. برای شوهرش هدیه می خرد، کادو می کند، شعر می نویسد. ولی وقتی او را می بیند که کت و شلوار احتمالا گرانی خریده. هدیه ی خود را بی ارزش می یابد و آن را قایم می کند. قبل از آمدن مردش بزک دوزک می کند، می نشیند، می نشیند. ولی انگار او قصد آمدن ندارد. بغضش می ترکد و اشک ها صورتش را سیاه می کنند. می خواهد با همسرش حرف بزند ولی او فکر کار است، فکر شراکت. مثل خیلی مردهای دیگر، ولی طاهره مثل خیلی زن های دیگر نیست. او فقط نگاه می کند.
روز اول آشناییمان برف می بترید
و پدیدار شد در مقابل چشمان ما بهشت
شعر هم می گوید، پس احساس دارد.همین شعر گفتن مسیر تازه اش است. ولی چگونه روزمرگی او را فرا گرفته؟ روزمرگی (همان طور که همیشه می خواندیم.)و گاهی روزمرگی یعنی مرگ روزانه، یعنی تو هر روز از رورت بمیری. او غرق شده و جان دست و پا زدن ندارد.
تصمیمش را برای رفتن عوض می کند. و بعد دوباره می خواهد برود، مادر عروس همسایه می آید پیش طاهره. جوری که انگار او تکیه گاهش است. تا به مشکل برمی خورداو را فرا می خواند.مادر نگران اسن و از طاهره می خواهدبرایش استخاره کند.همان کاری که جرات نداشت برای خودش انجام دهد. پس قبول نمی کند. زن اصرار می کند. و طاهره قرآن را باز می کند.می گوید: خوب آمد.
نمی دانم طاهره برایخودش استخاره کرد یا برای عروس. نمی دانم نشانه ها را گرفت. یا دلش لرزید. ولی می دانم که او دیگر هچ گاه برای تغییر فرار نمی کند.
طاهره فقط نگاه می کند
به همین سادگی.
باران بیتاب
نظرات ()
پیش از آنکه روز عشق فرنگی شود

کمتر کسی است که بداند در ایران باستان ، نه چون رومیان از
سه قرن پس از میلاد، روزی موسوم به روز عشق بوده است !
جالب است بدانید که این روز در تقویم جدید ایرانی دقیقا
مصادف است با 29 بهمن ،
یعنی تنها 3 روز پس از والنتاین فرنگی.
این روز" سپندار مزگان" یا " اسفندار مزگان" نام داشته است.
فلسفه بزرگداشت این روز به عنوان " روز عشق " این بوده است،
که در ایران باستان هر ماه را سی روز حساب می کردند و
علاوه بر اینکه ماه ها اسم داشتند ،
هریک از روزهای ماه نیز یک نام داشتند.
به عنوان مثال ، روز اول " روز اهورا مزدا " ،
روز دوم " روز بهمن" ( سلامت ، اندیشه)
که نخستین صفت خداوند است،
روز سوم اردیبهشت یعنی" بهترین راستی و پاکی"
که باز از صفات خداوند است ،
روزچهارم شهریور یعنی "شاهی و فرمانروایی آرمانی"
که خاص خداوند است ،
و روز پنجم " سپندار مز" بوده است.
سپندار مز لقب زمین است، یعنی گسترده ، مقدس ، فروتن،
زمین نماد عشق است چون با فروتنی ، تواضع و گذشت
به همه عشق می ورزد. زشت و زیبا را به یک چشم می نگر
د و همه را چون مادری در دامان پر مهر خود امان می دهد.
به همین دلیل در فرهنگ باستان ، اسپندار مزگان را به عنوان
نماد عشق می پنداشتند. بنا بر تقویم کهن ایران
( که با تقویم جلالی این روزها تفاوت هایی داشته )
در هر ماه ، یک بار ، نام روز و ماه یکی می شده است
که در همان روز که نامش با نام ماه مقارن می شد ،
جشنی ترتیب می داده اند متناسب با نام آن روز و ماه.
مثلا شانزدهمین روز هر ماه ، مهر نام داشت و
شانزدهم ماه مهر "جشن مهرگان" لقب می گرفت.
همینطور روز پنجم هر ماه که سپندار مز نام داشت
که در ماه دوازدهم سال که آن هم سپندار مز نام داشت
جشنی به نام ( اسفندار مزگان ) میگرفتند.
سپندار مزگان جشن زمین و گرامیداشت عشق است که
هر دو در کنار هم معنا پیدا می کرده اند.
در این روز مردان زنان و دختران را بر تخت شاهی نشانه ،
به آنها هدیه داده و از آنها اطاعت می کردند و زنان نیز
به شوهران خود با محبت هدیه می دادند.
ایرانیان به مناسبت های گوناگون جشن می گرفتند و
با سرور شادمانی ( وسپاسگذاری از پروردگار) روزگار می گذراندند.
این جشن ها نشان دهنده فرهنگ، نحوه زندگی، خلق و خو،
فلسفه حیات و کلاً جهان بینی ایرانیان باستان است.
از آنجایی که ما با فرهنگ باستانی خود نا آشناییم ،
شکوه و زیبایی این فرهنگ با ما بیگانه شده است.
حالا که دارای چنین تاریخ و جایگاهی هستیم نباید به آن بی تفاوت باشیم .
شاید هنوز دیر نشده باشد که روز عشق را از 26 بهمن (Valentine)
به 29 بهمن (سپندار مزگان ایرانیان باستان) منتقل کنیم.
برگرفته از سایت امرداد
نظرات ()چکامه چکاوک
به درگاه خدایان بی شماری سجده برده ام
تا برکت تمنا کنم
مشعل ایمان افروخته ام
برنج فروتنی خورده ام
برۀ طاعت بر مذبح نشانده ام
به روزهای غم انگیز روزه گرفته ام
و در آستانۀ فصل ها رقصیده ام.
هر بار اما
با برآمدن روز حامله
با دهانی تلخ تر
و روانی تشنه تر
از خواب برخاسته ام
و خدایان را به یاری خوانده ام
بی آنکه پاسخی شنیده باشم.
اما تو
آری تنها تو
تویی که لابلای درختانی که خش وُ خش میکنند پنهانی
و جلوه ات خریداری ندارد:
تنها تویی که مرا با آوازهایت قوت قلب می بخشی
تنها تویی که در انتهای شب ایستاده ای وُ در ابتدای روز
تنها تویی که پرچمدار زندگی هستی وُ تسلای مرگ
تنها تویی که بزرگ هستی ای پرنده ی کوچک.
سی سال ِ آزگار
یازده هزار بار
در حجره ای تاریک نشستم
با چشمانی تهی از خواب وُ گوش هایی آکنده از تمامی رنج های جهان.
خاک زرین ستارگان را
از لابلای انگشتان استخوانیم گذردادم
و رد خستۀ انگشتان پاهایم را
به خاک سیاه زمین بخشیدم
و آنگاه
میان خاک و خاک
شعلۀ بیهوده سوز قلبم
بسوی آن آسمان آکنده از ابرهای مسدود
تپیدن گرفت.
اما تنها تو
ای پرندۀ کوچک
که جلوه ات خریداری ندارد
و لابلای درختان بی برگ پنهانی
تنها تویی که مرا با آوازهایت قوت قلب می بخشی
در انتهای شب
در ابتدای روز
بزرگ پرچمدار زندگی
تسلای مرگ.
سی سال آزگار چند روز می شود؟
سیصد هزار روز یا سه روز؟
حساب انسان ها
پس از سپری گردیدن آن زمان دراز دراز دراز کوتاه
بر اساس شمارش معشوقه ها وُ جنگ ها وُ سفرهای دریایی وُ
پادشاهان به دار آویخته شده وُ تابستان های از دست رفته وُ
آمد وُشد شهاب ها وُ تعداد مرده ها استوار می گردد
اما تو
تنها تو
ای پرندۀ کوچک
که جلوه ات خریداری ندارد
و لابلای درختان پرشکوفه پنهان هستی
تنها تویی که آوازهایت را شمارش نمی کنی
تنها تویی که در انتهای شب می خوانی وُ در ابتدای روز
پرچمدار بزرگ زندگی
تسلای مرگ.
اما خدایان می میرند
آسمان ها می پوسند
محراب ها خزه پوش فراموشی می شوند
ستون های مغرور سنگ ریزه سریز می کنند
لبخند انسان ها بر گونه هاشان زنگ می زند
نفس هاشان کپک می بندد
کلیه های از کار افتاده شان به چرک نفرت می نشیند
شهرهاشان به بارانی شسته می شوند وُ ناپدید می گردند
حتی تخته سنگ جلجتا شکاف برمی دارد وُ نگونسار می شود
اما تنها تو
ای پرندۀ کوچک
که جلوه ات خریداری ندارد
و لابلای درختان تبردیده پنهان هستی:
تنها تویی
که آوازهایت را همچنان می خوانی و می خوانی.
باشد که به ساعت پنج صبح
در انتهای تمامی شب ها
و در ابتدای تمامی روزها
تمام شوم وُ تنها تو ای چکاوک
در رثایم
گریه سردهی!
ایوان گل
ترجمه حسین منصوری *
* فرزند خوانده فروغ فرخزاد
نظرات ()
ادامه خلاصه داستان :
بعد از این که تا شب دنبال الی می گردند و او را پیدا نمی کنند نا امید می شوند و از انجایی که وسایلش در ویلا نبوده شک می کنند که شاید رفته باشد. که بعدا متوجه می شوند که کیفش را سپیده (فراهانی) پنهان کرده است.
الی ( علیدوستی) قیل از ناپدید شدن به مادرش می گوید که هر کس تماس گرفت و از او جویا شد بگوید که نمی داند کجاست.
با این تفاسیر و اتفاقات معدود دیگر سوظن ها به الی بیش تر می شود. پس از پیدا کردن شماره خانه الی با جوابی که از مادرش ی گیرند مشکوک تر می شوند. و بعد به فرد دیگر ی زنگ می زنند که می گوید برادر الی است...
البته داستان هنوز ادامه داره ولی شاید اگه نگم بهتر باشه...
سوظن ها به الی بیش تر می شود و هر کس نظری راجع به منحرف بودن الی می دهد. اما سپیده همچنان ناراحت است و عذاب می کشد و حاظر است به تنهایی بار همه را به دوش بکشد.
وقتی نامزد الی به شمال می رود و همه می فهمند که الی نامزد داشته قضاوت ها اوج می گیرد. و باز بال و پر زدن سپیده برای باز پس گرفتن آبرو ی الی را شاهد هستیم. که این بار نمی تواند نظر جمع را جلب کند.
با وجود تمام سوقضاوت ها نویسنده می توانست آنها را رفع کند جوری که بیننده از پاکیه الی اطمینان یابد مثلا می توانست بگوید که الی طلبکار داشته به همین دلیل به مادرش گفته بود به کسی نگوید شمال است. یا می توانست طوری فکر بیننده را از مشکوک شدن به الی صد در صد دور نگه دارد ولی این کار را تا حدی می کند . و همچنان بیننده را به جنگ با داستان فرا می خواند.
نکته بعد پایان بازی ( در مقابل بسته ) است که از زاویه ای نشان داده می شود که تشخیص قیافه دشوار است و تصویر زنی است که شباهتی به الی ندارد. که این نوعی درگیر کردن ذهن بیننده است. که باعث می شود بعد از بیرون رفتن از سینما و قدم زدن و گذشتن ساعت ها و غروب ها همچنان تو را درگیر کند و این نقطه ی قوتی برای فیلم است که تو وقتی سالن سینما را ترک می کنی سرت درد می کند موهایت سیخ شده و فکرت مشغول است و اگر در طول فیلم اشک نریخته باشی بغضی گلویت را می فشارد. ( چه خانوما چه آقایون )
فیلم در کل تاثیر گذار است و قوی. که ریشه در هنر نویسنده ، کاگردانی بی نظیر اصغر فرهادی، بازی های موثر و قابل تقدیر از تمامی بازیگران از آرش تا سپیده ( که به نظر من گلشیفته با همه ی تکراری بودنش فوق العاده درخشید ) و عظمت دریا و سبک کلی فیلم دارد.
فیلم مثل فیلم های دیگر نیست وقتی داری آن را تماشا می کنی روی صندلیت نیستی. لب دریا ایستاده ای و درگیر مرگ و ترس و آینده ای. که این از سبک مستند بودن فیلم سرچشمه می گیرد که بیش تر شبیه "درشهر " ی است که وقوع فاجعه ای را حکایت دارد.
چیز دیگری که می خواهم حتما اشاره کنم جمله ای ست از زبان احمد که به الی می گوید : یه ضرب المثل آلمانیه که می گه " یه پایان تلخ ، بهتره از یه تلخی بی پایان " در کل فیلم این جمله حس می شود که پیدا نشدن الی مساوی است با تلخی ابدی و سردرگمی ولی یافتن او حتی یافتن جنازه اش پایان تلخی است که به تو اطمینان می دهد که دیگر امیدی برای دلخوش کردن وجود ندارد و باید اتفاق را بپذیری...
یک پایان تلخ یا یک تلخی بی پایان؟
انتخاب با توست...
"باران بیتاب"
ممنون از نظراتون . بازم اگه نظری داشتین خوشحال می شم بگین که کمکم کنه بهتر نقد کنم.
من نقد کردن رو دوست دارم و شاید بازم چیزی بنویسم. نظرتون راجع به پست کردنش چیه؟
نظرات ()
خلاصه داستان :
چند زن و مرد چوان که فارق التحصیل حقوق هستند در سفر خود به شمال درگیر مسائلی می شوند که داستان فیلم را شکل می دهد. احمد ( شهاب حسینی ) یکی از آنهاست که تازه از آلمان برگشته و دوستانش تصمیم دارند برایش زن پیدا کنند. این زن همان الی ( ترانه علیدوستی ) است. الی بعد از یک روز قصد برگشت به تهران را دارد که سپیده ( گلشیفته فراهانی ) مانع می شود. آرش پسر شهلا ( مریلا زارعی ) مشغول بازی لب ساحل است که ناپدید می شود. بعد از یافتن وی همه متوجه نبودن الی می شوند. و با این فکر که شاید به خاطر نجات آرش به آب زده در دریا به دنبالش می گردند که حاصلی ندارد. و همه فکر می کنند که الی غرق شده با این وجود قضاوت هایی درباره ی او می شود....... ( ادامه در پست بعدی )
درباره ی الی برای من یک فیلم کاملا متفاوت بود. شاید یه جور مصیبتی که از همون لحظه ای که آرش توی دریا گم شد رو سرم آوار شد و تونستم حال و هوای تک تک آدم های قصه رو از آرش گرفته تا سپیده با همه ی وجودم حس کنم. اتفاقی که توی کمتر فیلمی ممکنه پیش بیاد. درباره ی الی یه داستان حساب شده داره. ( که البته اگه به جای لفظ داستان یا قصه از« فاجعه » اسفاده کنم خیلی راحت ترم ) که از همون اول روشنه. البته فکر می کنم ابتدای فیلم شخصت ها خیلی سریع معرفی می شن به طوری بیننده گیج می شه و ممکنه تا آخر قصه ام به خوبی از روابط اون ها سر در نیاره. تیپ های شخصیتی به خوبی انتخاب شده و کنار هم قرار گرفتن. و هر شخصیتی با توجه به اتفاقات قصه خوب طراحی شده. در اول فیلم ظاهرا همه چیز خوبه و اتفاقی قرار نیست بیفته. با ماجرای خالی نبودن ویلا که فقط سپیده خبر داشت و رفتن به ویلایی که لب ساحله ، جلوگیری سپیده از برگشتن الی، قایم کردن کیفش و اتفاقاتی از این دست که در فیلم زیادن ممکنه فکر رو به این سمت بره که " اگه سپیده......" – که خیلی در طول فیلم به ذهن آدم می اد... " - این اتفاقات پیش نمی یومد اما من فکر می کنم بهتره که به تقدیر نسبتش داد و با این حال این بخش در داستان بیش تر برای این بود که سپیده ، همراهانش، و حتی بیننده ، سپیده رو بی تقصیر ندونه و به این وسیله کارگردان بتونه صحنه های احساسی رو خلق کنه که البته ممکنه با تیپ تکراریی که گلشیفته فراهانی به سپیده داد کمی به مزاق ( املا شو نمی دونم ) بیننده خوش نیاد. البته به نظرم با فشار روحی که روی سپیده وارد بود نقش واقعا باید این جور نوشته می شد. ولی ما قبلا همین صحنه ها رو از خانم فراهانی توی فیلم هایی مثل "گیس بریده"، "م مثل مادر "،" سنتوری"، "دیوار "و کمی در" ماهی ها عاشق می شوند" دیدیم. ولی با این همه شاید کارگردان ترجیح داده ریسک نکنه و با همه ی تکراری بودن گلشیفته در چنین نقشی به او اعتماد کنه و نقش اصلی داستانش رو که نقش قابل توجهی در تاثیر گذار بودن فیلم داره رو به اون بسپاره . ولی واقعا نباید از این بگذریم که با تمام این مسائل گلشیفته با تجربه هاش در چنین قالبی تاثیر خود رو بر بیننده می گذارد.
بازی کردن پانتومیم نقطه ای در فیلم است که تو را می خنداند و شاد می کند تا بتوناند دقایقی بعد حسابی از دماغت در آورد و تو را بیش تر تحت تاثیر قرار دهد و تو در حین تماشای صحنه های غرق شدن در دریا به حرف های آرش – "بابامو دوست دارم " – و تلاش های پدرش، به بازی الی، به خنده های دسته جمعی شب قبل آن آدم هایی فکر کنی که به یک باره زندگیشان از این رو به آن رو شد.
قسمت مهم فیلم غرق شدن آرش - یا الی – است که شبیه این بود که کنار ساحل ایستاده باشی و غرق شدن یک آدم و تقلای دیگرن برای پیدا کردنش را تماشا کنی و بگوی کاش می توانستم کمکشان کنم... آن قدر تلاش این آدم ها طبیعی است که می توانی حال هر کدام و احساس مسئولیتشان را حس کنی. آن قدر دردناک و وحشتبار است که ممکن است مو های سرت هم سیخ شوند. در این بخش علاوه بر همه ی شخصیت ها. حال و هوای پیمان – پدر آرش – خوب تصویر شده. درست در لحظه ای که آرش پیدا می شود و تو نفس راحتی می کشی می فهمند الی نیست و دوباره به دریا می زنند.
آدم هایی در قصه داریم که هر کدام از قبل تعریف شده اند و بازیگر از قبل به خوبی می داند چه باید بکند. به شهلا زود برمیخورد. آن یکی ( دختر دیگه ی قصه که اسمش یادم نیست.) احتمالات ریز را کنار هم می چیند. و شهلا با حرف هایش زود از کوره در می رود. شوهر سپیده زود عصبی می شود و از اینکه همسرش پناه همه شده و به راحتی مقصر شناخته می شود به جوش می اید. سپیده دایه ی مهربان تر از مادر همه است. تکلیف احمد با خودش معلوم نیست ( البته از نظر من ). پیمان اغلب نگران است و ....
بخش پر اهمیت داستان اظهار نظرها راجع به الی است ....
که به این مطلب و بخش های دیگه در پست بعدی می پردازم چون دلم نمی خواد خوندنش حوصله ی آدم رو سر ببره.
اگه فیلم رو دیدین نظرتون رو حتما بنویسین . دلم می خواد بدونم نظرتون راجع به چیزی که نوشتم چیه.
نظرات ()درست یک ماه است در آنجایی ایستاده ام که سال ها بود می خواستم. یک ماه است جا خشک کرده ام و نمی دانم چیزی که می خواستم جایگاه بود یا جایگاهی برای رسیدن به فردا؟! همین طور نشسته ام و از تلاش کردن دست کشیده ام. نشسته ام و لحظه هایم را می شمارم تا فردا. نمی دانم. شاید هنوز معنی تلاش کردن را نیاموخته ام. همیشه چیزی را خواسته ام و دانسته ام برای رسیدن به آن باید تلاش کرد. ولی وقتی تلاش نکردم وقتی به آرزویم نرسیدم. غمگین نشدم. نمی دانم چرا؟
و این گونه بود که از شکست هایم هیچ درسی نگرفتم.
نمی دانم چرا زمین افتادن همیشه مرا خندانده است. نمی دانم چرا هر بار که برخاسته ام به زمین فکر نکرده ام.
روزی معنی تلاش را خوب می دانستم. خوب می دانستم چیزی که می خواهی چیزی است که به دستش خواهی آورد.
ولی حال نمی دانم.... نمی دانم چرا این قدر راحت می توانم از تلاش کردن دست بکشم و بی هیچ تقلایی از کنار آرزوهایم بگذرم.
دنبال یه شعری می گشتم اینجا بنویسم، هر چی فکر کردم چیزی به ذهنم نیومد،در نتیجه یه تفعلی به جناب حافظ زدم که می نویسمش.
مـقام امن و می بیغش و رفیق شفیق
گرت مدام میسر شود زهی توفیق
جهان و کار جهان جمله هیچ بر هیچ است
هزار بار مـن این نکته کردهام تـحـقیق
دریغ و درد که تا این زمان ندانـسـتـم
کـه کیمیای سـعادت رفیق بود رفیق
بـه مؤمنی رو و فرصت شمر غنیمت وقت
کـه در کمینگـه عمرند قاطـعان طریق
بیا کـه توبـه ز لعل نـگار و خـنده جام
حکایتیسـت که عقلش نمیکند تصدیق
اگر چه موی میانت به چون مـنی نرسد
خوش است خاطرم از فکر این خیال دقیق
حـلاوتی کـه تو را در چه زنخدان است
بـکند آن نرسد صد هزار فکر عمیق
اگر به رنگ عقیقی شد اشک من چه عجب
کـه مهر خاتم لعل تو هست همچو عقیق
بـه خـنده گفت که حافظ غلام طبع توام
بـبین که تا به چه حدم همیکند تحمیق
گرچه اصولا به معنی شعر اعتقاد ندارم ولی هرچی که توی کتاب اومده بود رو می نویسم البته توصیه می کنم. با فکر کردن راجع به شعر سعی کنین کشف خودتون رو داشته باشین .
به دنبال سعادت و خوشبختی می گردی در حالیکه می دانی خوشبختی حقیقی همان چیزی است که در اختیار توست و تو روشاستفاده از آن را نمی دانی. فرصت ها را غنیمت شمار چرا که دقائق رفته را بازگشتی نیست. به خود بیا و تصمیماتخود را عاقلانه اتخاذ کن و به آینده ای روشن امیدوار باش
شما چی فکر می کنید؟
نظرات ()چقدر دلم برای باران تنگ است...
چقدر دلم برای باریدن برای باران شدن و فرو ریختن تنگ است...
چقدر دلم می خواهد نیمه های شب زیر باران راه بروم.بدون کیف بدون چتر ، حتی بدون فکر... تا خیس باران شوم...
تنهای تنها باشم با باران...
و کی خواهی بارید؟!
چه تابستان طولانی است...
و پاییز در راه است؟!
نظرات ()چشم هایم را که می بندم همه جا سیاه است... سیاه... دلم می خواست نوری بود. نوری بود تا بسته بودن چشمانم را نفهمم. نوری بود تا فریاد بر می آوردم که " می بینم " تا حس می کردم جز سیاهی رنگی هست. حس می کردم دنیای من با تمامی تاریکی هایش خورشیدی دارد که روزی طلوع خواهد کرد. خورشیدی که روزی بر فراز آسمان شب خواهد درخشید و نور را به ارمغان خواهد آورد.کاش جز سیاهی های چشمانم رنگی بود. سیاهی ها آن قدر عمیقند که در آن ها غرق می شوم. حس می کنم کسی هست که از صدای نفس نفس زدنهایم قه قه می زند. حس می کنم کسی هست که همه ی قایق های نجاتم را دزدیده است. او کیست؟... تو کیستی؟...
هر روز در کوهی از غم و دریایی از آه جان می دهم. و هر بار که چشم هایم را باز می کنم ، جهان بیرون شب است و تاریک. انگار وقتی در رویای خورشیدم. او از برابرم می گذرد و من هنوز سیاهی را می نگرم. دریغ که همیشه چشم هایم بسته است...
نظرات ()