نوای باران

 
به همین سادگی
نویسنده : باران - ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ خرداد ۱۳۸٩
 

  

فیلمی از رضا میرکریمی

      با بازی هنگامه قاضیانی

به همین سادگی

آیا واقعا همین قدر ساده؟ بعضی قصه ها آن قدر عجیب و پیچیده اند که ذهن من و تو را چند روز و گاه چندین روز دریر خود نگه می دارند. و بعد می نشینی و فکر می کنی قصه چه انگیزه ای داشته؟ می خواسته شنیده شود؟ می خواسته سرگرمت کند؟ یا نه، میخواسته تمام بی معناییش را در لابه لای اتفاق های عجیب و ناتمام مخفی نگه دارد. تا تو که قصه را می شنوی یا فیلم را می بینی نفهمی در پس تمام اتفاقات پوچ پر پیچش هیچ مفهومی نیست.  قصه تنها تو را در حصار حوادث گیج می کند و اخر هم نمی فهمی اصل داستان چه بود. بر خلاف تصور تکلف ساده است این که بخواهی از خودت داستان بسازی، این سخت است که سادگی را به نمایش بگذاری.

و این بار صحبت سر اتفاق های اضافی و موهوم نیست، صحبت سر این است که چرا در داستان هیچ اتفاق  عجیبی نم افتد. و سیر ثابتی دارد. همان داستان زندگی من و توست و تمام آنچه به دور از دغدغه های کاری و سیاسی و اجتماعی رخ می دهد. سخت است که گره داستان را باز کنی. آیا اصلا جایی گره خورده؟ آری شاید این که ما نمی دانیم که چرا زن ساده ی خانه دار قصه به دنبال ترک خانه است. گره این است؟! یا ساده تر؟ این که چرا همه چیز در سکوت و آرامش و تنهایی زنی میگذرد که با دو فرزندش در خانه ای اجاره ای احتمالا جنوب شهری زنگی می کند. طاهره. نامش این است. از اول داستان می فهمی که ا. قصد رفتن دارد و می خواهد چیز با شوهش درمیان بگذارد، ولی او نیست. او گرم کار و نقشه هایش است. تمام اهل خانه اش، نه اهل ساختمان ،همان زن باردار خانه ی روبرویی، همه و همه دغدغه ای دارند،تلاشی می کنند و چیزی هست که برایش زندگی کنند اما هر چه نگاه می کنم در سکوت طاهره انگیزه ای نمی یابم.

طاهره تمام روز را می نشیند و به تقلای آدم ها نگاه می کند، به این که چقدر تلاش می کنند برای زندگی ، برای شوع یک زندگی جدید، عروس نمادی است از این که همیشه راهی برای شروع هست. همسایه باردار استو می خواهد به روحی حیات بخشد. همسایه ی قدیمیش مغازه ی جدیده باز کرده و می خواهد شروع کند.

شروع، این چیزی است که زن قصه نیاز دارد. شاید قصدش از رفتن همین است. این که بتواند فردایش را متولد کند.حتما او هم از روزمرگی خسته شده. صبح از خواب بلند می شود، رخت ها را می شوید.در پشت بام پهن می کند، کلاس شعر می رود،می آید غذا می پزد ، به بچه ها می دهد.پسرش را کلاس می برد. کار روزانه اش این است.شاید کمی پس و پیش.

انگار در قصه همه در حال شروع هستند. جز آن زن. همسر جدید، خانه ی جدید،، بچه ی جدید، کار جدید، مغازه ی جدید، اما او فقط ایستاده و نگاه می کند.و گاهی از این که فرزندانش چه ساده می خندند، متعجب می شود.

طهره به پسرش نیز فرصت تغییر می دهد. وقتی علی از مادرش می خواهد بپیرد که او بزرگ شده و می تواند تنها همه جا برود او به راحتی قبول می کند. به دخترش آشپزی یاد می دهد، شاید می خواهد جای خالی خود را برای خانواده اش پر کند، می خواهد آنها را آماده کند. ولی مردد است و این تردید نه فقط در نگاه او بلکه از استخاره خواستنش هم هویداست. می خواهد جواب خدا را بداند اما همیشه که تسبیح نیست، گاهی خودت بایذ بفهمی خدا چه می گوید. باید نشانه هیش را پیدا کنی و معنایشان را دریابی. وقتی می بینی تمام دنیا در هیاهوست و تو را خواب برده. چرا چشم هایت را باز نمی کنی تا ببینی دنیا چه پیامی برایت دارد؟

او جایی می خواهد برای خودش جرقه ای باشد برای انفجار. برای شوهرش هدیه می خرد، کادو می کند، شعر می نویسد. ولی وقتی او را می بیند که کت و شلوار احتمالا گرانی خریده. هدیه ی خود را بی ارزش می یابد و آن را قایم می کند. قبل از آمدن مردش بزک دوزک می کند، می نشیند، می نشیند. ولی انگار او قصد آمدن ندارد. بغضش می ترکد و اشک ها صورتش را سیاه می کنند. می خواهد با همسرش حرف بزند ولی او فکر کار است، فکر شراکت. مثل خیلی مردهای دیگر، ولی طاهره مثل خیلی زن های دیگر نیست. او فقط نگاه می کند.

   روز اول آشناییمان برف می بترید

       و پدیدار شد در مقابل چشمان ما بهشت

شعر هم می گوید، پس احساس دارد.همین شعر گفتن مسیر تازه اش است. ولی چگونه روزمرگی او را فرا گرفته؟ روزمرگی (همان طور که همیشه می خواندیم.)و گاهی روزمرگی یعنی مرگ روزانه، یعنی تو هر روز از رورت بمیری. او غرق شده و جان دست و پا زدن ندارد.

تصمیمش را برای رفتن عوض می کند. و بعد دوباره می خواهد برود، مادر عروس همسایه می آید پیش طاهره. جوری که انگار او تکیه گاهش است. تا به مشکل برمی خورداو را فرا می خواند.مادر نگران اسن و از طاهره می خواهدبرایش استخاره کند.همان کاری که جرات نداشت برای خودش انجام دهد. پس قبول نمی کند. زن اصرار می کند. و طاهره قرآن را باز می کند.می گوید: خوب آمد.

نمی دانم طاهره برایخودش استخاره کرد یا برای عروس. نمی دانم نشانه ها را گرفت. یا دلش لرزید. ولی می دانم که او دیگر هچ گاه برای تغییر فرار نمی کند.

          طاهره فقط نگاه می کند

                              به همین سادگی.

                       

                                          باران بیتاب


 
comment نظرات ()