چشم هایم را که می بندم همه جا سیاه است... سیاه... دلم می خواست نوری بود. نوری بود تا بسته بودن چشمانم را نفهمم. نوری بود تا فریاد بر می آوردم که " می بینم " تا حس می کردم جز سیاهی رنگی هست. حس می کردم دنیای من با تمامی تاریکی هایش خورشیدی دارد که روزی طلوع خواهد کرد. خورشیدی که روزی بر فراز آسمان شب خواهد درخشید و نور را به ارمغان خواهد آورد.کاش جز سیاهی های چشمانم رنگی بود. سیاهی ها آن قدر عمیقند که در آن ها غرق می شوم. حس می کنم کسی هست که از صدای نفس نفس زدنهایم قه قه می زند. حس می کنم کسی هست که همه ی قایق های نجاتم را دزدیده است. او کیست؟... تو کیستی؟...
هر روز در کوهی از غم و دریایی از آه جان می دهم. و هر بار که چشم هایم را باز می کنم ، جهان بیرون شب است و تاریک. انگار وقتی در رویای خورشیدم. او از برابرم می گذرد و من هنوز سیاهی را می نگرم. دریغ که همیشه چشم هایم بسته است...
نظرات ()